
چشم هایت را که باز کردی، گیج و آشفته بودی، سر چرخاندی دور اتاق: همه چیز مثل همیشه به نظر می رسید٬ جز آسمانِ بیرون پنجره که رنگ پریده می نمود، انگار کسی سر صبح خبر مرگی٬ چیزی برایش آورده بود.xa0 سوز سردی می پیچید لای استخوان هایت. از درون نرم نرمک می ...
ادامه مطلب
زن گفت برم؟، مرد گفت نرو، زن گفت اگه گفته بودی برو هم نمیرفتم [مرد ماشین زمانش را به کار انداخت و به عقب برگشت] زن گفت برم؟، مرد گفت برو، زن گفت اگه گفته بودی نرو، نمیرفتم [مرد ماشین زمانش را به کار انداخت و به عقب برگشت] زن گفت برم؟، مرد سکوت کرد، زن گفت اگه چیزی گفته بودی نمیرفتم [مرد ماشین زم...
ادامه مطلب
شب، سالها بود سایه ی سنگین سیاهش را انداخته بود روی روزهایمان و ما بیدار ماندیم و زیر لب برای گهواره های خالی لالایی خواندیم،xa0 بیدار ماندیم و ستاره های دورِ دور را شمردیم،xa0 بیدار ماندیم و درد کشیدیم، xa0بیدار ماندیم و جنگیدیم و قد علم کردیم... آنقدر بیدار ماندیم که از فرط خستگی، روزی برای همیشه خوابمان برد! :)xa0 پ.ن: وقتی شب تا صبح به جای نفس کشیدن، درد می کشی... ...
ادامه مطلب
"xa0گاهی سرنوشت مثل توفانی است که مدام تغییر سمت می دهد؛ تو سمت را تغییر می دهی، اما توفان دنبالت می کند. تو باز می گردی، اما توفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود. مثل رقص شومی با مرگ، پیش از سپیده دم.xa0 چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که دورادور بدمد. چیزی که به تو مربوط نباشد. این توف...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
مرا به یاد بیاور؛xa0 مثل پیرمردی که به دست آلزایمر، در گذشته های دورش حل شده... مرا ببین؛xa0 هر روز صبح که به چشمان غمگینت در آینه سری می زنی...چشمان من، ورای آن همه سیاهی، منتظر نگاه سپید توست. مرا بنویس؛xa0 در لابلای تمام شعر های نانوشته ات، xa0در پشت تمام " کاش بودی هایی" خط خورده اند و کلماتی که مرده...
ادامه مطلب
(دستش را در روبروی صورتم بالا می آورد) + تو، تو چرا هیچ چیز به این نگفتی؟! همین جور اومد هرچی دلش خواست گفت و رفت... (نگاهم را از موزاییک های سرد بالا می آورم) : -چرا دیگه، اتفاقا همه چی رو بهش گفتمxa0 + آخه تو ک... ( حرفش را می برم): - ببین فرمول داره، وسط همه ی ادعاهای پوچش، یه لبخند حواله اش می ...
ادامه مطلب
عجیب با کوه های آتش فشان همزاد پنداری می کنم این روزها.. کوهی هستم با ظاهری آرام اما درونی مشوش... کوهی که به جای مواد مذاب از حس های عجیب پر شده است.. حس قاصدکی دارم که با باد، بی اختیار در آسمان می رقصد و به بی نهایت عمیق آینده اش می اندیشید... حس نسیمی که پشت پنجره های بسته سرکوب می شود...xa0 حس کوچه ای که هنوز عطر تن پاییز در آن نپیچیده و درختانش دست از نفس کشیدن بر داشته اند... حس عطر شکوفه ای که در زمستان، یخ زده .. حس دریایی که موجهایش را در خود خفه می کند به جای این که برای بوسه زدن سا...
ادامه مطلب
باد، از پنجره های بسته درون اتاق نفوذ می کند و عطرت را در سرتاسر روزهایم می پیچاندxa0 و من مدام در هراسم اینمxa0 که مبادا باد آورده را، باد ببرد... xa0 آخر می دانی، باد، موجود لجوج قدرت مندی است که همیشه همه ی بهترین هایم راxa0با خود می برد برگ برگ زرد خاطراتمان را،xa0 شعرهایم را، xa0عطرت را... xa0 می دانم، تو را هم باد برده است xa0وگرنه تو که اهل رفتن نبودی... :( پ.ن: بغض آسمان شهرمان بالاخره ترکید... چه کسی فکر می کرد این همه درد در دلش جمع کرده باشد...xa0...
ادامه مطلب
(سرم را از حصار دست هایم در می آورم) +من دیگه خسته شدم واقعا کشش این یکیو ندارم... - اشکال نداره اینا همش امتحانه + هنوز دی نشده که هی امتحان سخت سخت از من می گیره.. (لجوجانه به آسمان خیره می شوم) - مگه امتحاناش شب و روز، دی و بهمن داره؟! (لحظه ای سکوت و دوباره ادامه می دهد)xa0 به نفس کشیدنت گوش بده... هر یه دونش یه امتحانه... به پا مردود نشیا! پ.ن: اگر این هفته لعنتی تمام شود.... ...
ادامه مطلب
حاضرم، زمان را متوقف کنم... تا سه نفری کنار هم بنشینیم و به خنده های هم، بخندیم بی خیال تمام صفر درصد های آزمونxa0 ؛) ادامه مطلب...
ادامه مطلب
یلدا یعنی یک شب سرد به پای پاییز بیفتی و التماسش کنی که نرود، و او مثل زنی لجوج تمام برگ های زردش را جمع کند، چمدانش را در دست بگیرد و بی رحمانه، برود و از راهی که رفته سوزی سرد تا مغز استخوانت بپیچد؛ اما تو مصمم به خود قول بدهی که تا آمدن دوباره اش، عاشق می مانی... "یلداتون مبارک" |به قول عزیزی : شادی هاتان به بلندی یلدا...| __________________________ + دوباره آسمانمان شروع کرده به گریه گریه کردن ... خداحافظی برای همه مان سخت است ... :((...
ادامه مطلب
چشم باز می کنیxa0 وسط یک ناکجا آبادی، ناکجا آبادی که بعدا برایت می شود کجا آباد... می شود خانه ات ...اصلا "بعدا" که می شود همه چیز عوض می شود :( روز به روز بزرگ می شوی قد می کشی، شکل می گیری xa0 آدم های دور و برت همیشه دور و برت هستند ... جا به جا می شوند و جای این یکی آن یکی می آید...گیرم بعضی از xa0همین این یکی آن یکی ها xa0برو بیایشان در زندگی ات زیاد باشد ته تهش می روند.. یا تو می روی، فرقی ندارد آدم های این روز ها زود جا میزنند..زود حرف هایی می زنند که نباید بزنند...فرقی هم ندارد دنیا مج...
ادامه مطلب
از روی تخت بلند می شوم و تصمیم می گیرم به تمام بی حوصلگی ها وحس های بد و گلودرد مسخره ی سرما خوردگی مسخره تر و این هوای ابری و دلگیر، بی اعتنایی کنم و می گذارمشان رو تخت... سیستم را روشن می کنمxa0 و یک آهنگ به اصطلاح "قِری" پلی می کنم وحواسم را به جایی دورتر پرت می کنم... یک لیوان شیر و چند بسکوییت می گذارم جلویم... دستم را می برم xa0سمت لیوان و محتوای سفید رنگش را مزه می کنم مزه ی خاصی داد ،احتمالا از اثرات این سرما خوردگی لعتنی است... مگر نگذاشته بودمش رو تخت بماند؟...یک سوم لیوان را قورت می...
ادامه مطلب