
. خواندنش حس عجیبی به آدم القا می کند. انگار می شوی یک کودک دهه شصتی و برای اولین بار است که نشسته ای جلوی تلویزیون. بابا می گوید از اولین چیزهایی که در این مکعب کوچک سیاه سفید نما دیده چیزی شبیه یک مستند بوده: گله ای از فیل ها که پشت سر هم راه می رفتند. لبخند می زند و میگوید که چقدر ترسیده بودند که نکند فیل ها از شیشه اش بیرون بیایند و حمله کنند بهشان. کتاب اما، روایت سه داستان موازی است که گاهی با هم برخورد می کنند، از هم فاصله می گیرند و دوباره احتمالا در نقطه ی بینهایت با هم یکی شوند، داستان یسوعا و تصلیبش، داستان یک استاد جادوی سیاه به اسم ولند و بلاهایی که بر سر تک تک آدم ها اطرافش می آورد ( و تو نمی دانی به این حجم از بدبختی شان بخندی یا برایشان گریه کنی؟) و در نهایت داستان عشق آرام و...
ادامه مطلب
تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه ی محمدرضا پارسایار. آخرین صفحه ی تهوع را که تمام می کنی، احتمالا اولین واکنشت سرچ زدن نامش در ویکی پدیاست، تا وقتی کلمه ی اگزیستانسیالیسم را در شرح آن بخوانی و دلت آرام بگیرد. اگزیستانسیالیسم -آن طور که من فهمیده ام- سبکی است که بیان می کند جهان هستی و زندگی به خودی خود بی معناست، مگر اینکه ما (به عنوان یکی از عناصر وجودیاش) به آن معنا و مفهوم ببخشیم و کتاب « سارتر» هم دقیقا در پی القای همین مفهوم است منتها به طول و تفصیلِ یک رمان چندصد صفحه ای و با نگرشهای متفاوت. رمان که در شاخه ادبیات مدرن جا می گیرد و به صورت خاطره نگاشت های یک شخصیت به شدت منزوی است که در تنهایی خود غوطه ور است. اما در این گرداب سیاه منفعل و بی حرکت نیست. روزانه می نویسد، کتاب می خواند و رو...
ادامه مطلب
جلد خاکستری اش را در دست می گیری، حرف به حرفش را با خودت تکرار می کنی، دست می کشی روی اسمش.. آدم ها... بعد خیره می شوی به خط های در هم ریخته ی روی جلد که قرار بوده بشوند قیافه ی آدم های داستان! «و مگر آدمی صورت می پذیرد؟» صفحه ی اول و دوم را که گذراندی می رسی به فهرست: جواتی، یارمحمدی و دیگران، مامان ملی٬ اقدس باجی، ابی گوش دراز و تک تک آدمهای دیگر. ظرافت این کتاب همین جاست. کلمات این کتاب به جای «از، در، با، و به» بودن آدم ها هستند و آدمها به جای بخش های کتاب نشسته اند، تک تک سطر ها و صفحه ها و حتی فهرست. داستان های کوتاهی که هرکدام نهایتا سه یا چهار صفحه بشود یا نه؟ اما تو از همان خط اول شخصیت را برای خودت می آفرینی: دست های سفید فاطمه خانم مرده شور را و کت و شلوار و تاکسی زرد و کثیف ...
ادامه مطلب
چشم هایت را که باز کردی، گیج و آشفته بودی، سر چرخاندی دور اتاق: همه چیز مثل همیشه به نظر می رسید٬ جز آسمانِ بیرون پنجره که رنگ پریده می نمود، انگار کسی سر صبح خبر مرگی٬ چیزی برایش آورده بود. سوز سردی می پیچید لای استخوان هایت. از درون نرم نرمک می ...
ادامه مطلب
شب، سالها بود سایه ی سنگین سیاهش را انداخته بود روی روزهایمان و ما بیدار ماندیم و زیر لب برای گهواره های خالی لالایی خواندیم، بیدار ماندیم و ستاره های دورِ دور را شمردیم، بیدار ماندیم و درد کشیدیم، بیدار ماندیم و جنگیدیم و قد علم کردیم... آنقدر بیدار ماندیم که از فرط خستگی، روزی برای همیشه خوابمان برد! :) پ.ن: وقتی شب تا صبح به جای نفس کشیدن، درد می کشی... ...
ادامه مطلب
در قابلمه را بر می دارم، بخار مثل نیش ماری گزنده، دستم را می سوزاند. اهمیتی نمی دهم. چشم می دوزم به ردِ بخاری که آرام آرام در هوا می رقصد و بعد از چند ثانیه ناپدید می شود. همین قدر ناگهان. چشمانم روی گوشت ماهی ها می چرخند. رنگ نارنجی شان در چشمم عجیب و زننده به نظر می رسد. انگار باید توده ای حجیم ...
ادامه مطلب
کاش میان این همه هیاهو "خودمان" را فراموش نکنیم :) ...
ادامه مطلب
(دستش را در روبروی صورتم بالا می آورد) + تو، تو چرا هیچ چیز به این نگفتی؟! همین جور اومد هرچی دلش خواست گفت و رفت... (نگاهم را از موزاییک های سرد بالا می آورم) : -چرا دیگه، اتفاقا همه چی رو بهش گفتم + آخه تو ک... ( حرفش را می برم): - ببین فرمول داره، وسط همه ی ادعاهای پوچش، یه لبخند حواله اش می ...
ادامه مطلب
خواستم بنویسم، این چند وقت... از شبح سردرگم تنهایی ام. از چمدان هایی که باید بسته شوند و جاده هایی که باید تا ابد بی عبور بمانند. خواستم از خودم بنویسم، از جهان و از چشم هایی که به سختی باز می شوند. خواستم از این سرما بنویسم، که تا اعماق جسمم ریشه دوانده، که روحم را تسخیر کرده که در لحظاتم حل شده ...
ادامه مطلب
عجیب با کوه های آتش فشان همزاد پنداری می کنم این روزها.. کوهی هستم با ظاهری آرام اما درونی مشوش... کوهی که به جای مواد مذاب از حس های عجیب پر شده است.. حس قاصدکی دارم که با باد، بی اختیار در آسمان می رقصد و به بی نهایت عمیق آینده اش می اندیشید... حس نسیمی که پشت پنجره های بسته سرکوب می شود... حس کوچه ای که هنوز عطر تن پاییز در آن نپیچیده و درختانش دست از نفس کشیدن بر داشته اند... حس عطر شکوفه ای که در زمستان، یخ زده .. حس دریایی که موجهایش را در خود خفه می کند به جای این که برای بوسه زدن ساحل، رهایشان کند... من حس ابری را دارم که بغض کرده، اما نمی گرید. حس غنچه ای که شکفته اما نمی خندد.... حس مجنونی که عاشق است اما دیوانه نیست ... حس ناخدایی که می داند کشتی اش به گل نشسته اما با تمام وجود ...
ادامه مطلب
باد، از پنجره های بسته درون اتاق نفوذ می کند و عطرت را در سرتاسر روزهایم می پیچاند و من مدام در هراسم اینم که مبادا باد آورده را، باد ببرد... آخر می دانی، باد، موجود لجوج قدرت مندی است که همیشه همه ی بهترین هایم رابا خود می برد برگ برگ زرد خاطراتمان را، شعرهایم را، عطرت را... می دانم، تو را هم باد برده است وگرنه تو که اهل رفتن نبودی... :( پ.ن: بغض آسمان شهرمان بالاخره ترکید... چه کسی فکر می کرد این همه درد در دلش جمع کرده باشد......
ادامه مطلب
(سرم را از حصار دست هایم در می آورم) +من دیگه خسته شدم واقعا کشش این یکیو ندارم... - اشکال نداره اینا همش امتحانه + هنوز دی نشده که هی امتحان سخت سخت از من می گیره.. (لجوجانه به آسمان خیره می شوم) - مگه امتحاناش شب و روز، دی و بهمن داره؟! (لحظه ای سکوت و دوباره ادامه می دهد) به نفس کشیدنت گوش بده... هر یه دونش یه امتحانه... به پا مردود نشیا! پ.ن: اگر این هفته لعنتی تمام شود.... ...
ادامه مطلب
حاضرم، زمان را متوقف کنم... تا سه نفری کنار هم بنشینیم و به خنده های هم، بخندیم بی خیال تمام صفر درصد های آزمون ؛) ادامه مطلب...
ادامه مطلب
ذهن ما آدم ها موجود عجیبی است. عجیب تر از هر چیزی که تا به حال کشف شده، یا کشف می شود یا اصلا کشف نمی شود، عجیب تر از زندگی ستاره ها، زبان چینی ها، یا تمام جک و جانور هایی که بودنشان برایمان عجیب است. هر آدم در ذهنش یک شهر پر از آدم های مختلف دارد که از زمین تا آسمان با ظاهرش فرق دارند. درون هر پسر بچه هفت، هشت ساله احتمالا یک خلبان یا فوتبالیست سخت مشغول تمرین برای آینده است و درون هر خلبان یک پسر بچه که دلش برای بچگی کردن، لک زده. ذهن من... هیچ وقت نمی توانم بفهمم دقیقا چند نفر ساکن این شهر بی در و پیکرند. می دانم یک نفرشان یک انسان اولیه فلک زده است که دلش...
ادامه مطلب
لازم نیست گاه و بی گاه در خیابان های شلوغ شهر پاییز گرفته قدم بزنی... لازم نیست سر بعضی از خیابان ها و کوچه ها بایستی و چند ثانیه نگاه کنی... لازم نیست مدام پرده های اتاقت را بکشی و دلت هوای ابری بخواهد... اصلا لازم نیست دلت برای باران لک بزند... لازم نیست روز ی هزار بار آهنگ هایت را بگذرانی تا برسی به یک آهنگ و هزار بار با خودت زمزمه اش کنی... لازم نیست هر بار در کافه برای نفر فرضی روبرویت قهوه تلخ – همان همیشگی- را سفارش دهی و فال نگفته این روز هایت را ته لیوان قهوه ی دست نخورده، جست و جو کنی... لازم نیست تند تند بغض هایت را قورت دهی و یک لبخند مصنوعی بکار...
ادامه مطلب
چرا نوشتن اولین جمله ی اولین وبلاگ آدم این قدر سخت به نظر می رسه؟ اصلا خیلی از کاراهامون سخت به نظر می رسن اما واقعا اون قدری که فکر می کنیم سخت نیست... همین الان برای من خیلی کارا هست که هست اما من انجامشون ندادم مثلا همین وبلاگ داشتن و نوشتن به نظرم خیلی کار جالبیه و یک سالی می شه که وبلاگای متفاوتی رو می خونم و واقعا خوشم می آد که منم برای خودم داشته باشم ب یه همچین جایی رو اما نمی دونم چرا این قدر طول کشید؟ آدم تنبلی نیستم و عاشق نوشتنم اما دستم و دلم برا نوشتن اینجا نمی رفت ، اما الان داره می ره و این خیلی خوبه :) راستش تابستون امسال خیلی عجیبه! عجیبه نه...
ادامه مطلب
چشم باز می کنی وسط یک ناکجا آبادی، ناکجا آبادی که بعدا برایت می شود کجا آباد... می شود خانه ات ...اصلا "بعدا" که می شود همه چیز عوض می شود :( روز به روز بزرگ می شوی قد می کشی، شکل می گیری آدم های دور و برت همیشه دور و برت هستند ... جا به جا می شوند و جای این یکی آن یکی می آید...گیرم بعضی از همین این یکی آن یکی ها برو بیایشان در زندگی ات زیاد باشد ته تهش می روند.. یا تو می روی، فرقی ندارد آدم های این روز ها زود جا میزنند..زود حرف هایی می زنند که نباید بزنند...فرقی هم ندارد دنیا مجازی باشد یا واقعی، آدم ها همانند. و ناگهان به نقطه ای می رسی که با خودت می گویی کاش هیچ ...
ادامه مطلب
این شهرهم دیگر به قدم زدن های من و "نبودنت" در دل کوچه پس کوچه هایش عادت کرده است. "نبودنت" هم یک نفر است مثل تو،دقیقا خودِ خود تو نیست ها! هیچ کس در هیچ جای دنیا دقیقا خود تو نیست. تو با تمام دنیا و دارایی اش فرق داری... "نبودنت" یک نفر است مثل تو، یک نفر که بقیه حتی نمی توانند ببینندش ! اما من تقریبا تمام وقتم را با "نبودنت" می گذرانم... در خانه راه می رویم، با هم آهنگ گوش می دهیم و دنبال خواننده بلند بلند می خوانیم. با هم کتاب می خوانیم، غذا می خوریم فیلم the fault in our star” “می بینیم وتا تهش هق هق گریه می کنیم... "نبودنت" حالا شریک تمام احساسات من است... مثلا عصرهایی...
ادامه مطلب
از روی تخت بلند می شوم و تصمیم می گیرم به تمام بی حوصلگی ها وحس های بد و گلودرد مسخره ی سرما خوردگی مسخره تر و این هوای ابری و دلگیر، بی اعتنایی کنم و می گذارمشان رو تخت... سیستم را روشن می کنم و یک آهنگ به اصطلاح "قِری" پلی می کنم وحواسم را به جایی دورتر پرت می کنم... یک لیوان شیر و چند بسکوییت می گذارم جلویم... دستم را می برم سمت لیوان و محتوای سفید رنگش را مزه می کنم مزه ی خاصی داد ،احتمالا از اثرات این سرما خوردگی لعتنی است... مگر نگذاشته بودمش رو تخت بماند؟...یک سوم لیوان را قورت می دهم...اه چقدر تلخ است... شک می کنم... رو می کنم سمت تخت...بله، نیستند...خب همه را...
ادامه مطلب