عیدتون مبارک :)

متن مرتبط با «فکر و خیال زیادی» در سایت عیدتون مبارک :) نوشته شده است

مرشد و مارگریتا (کتابu200c سوم)

  • نیلوبلاگ

    . خواندنش حس عجیبی به آدم القا می کند. انگار می شوی یک کودک دهه شصتی و برای اولین بار است که نشسته ای جلوی تلویزیون. بابا می گوید از اولین چیزهایی که در این مکعب کوچک سیاه سفید نما دیده چیزی شبیه یک مستند بوده: گله ای از فیل ها که پشت سر هم راه می رفتند. لبخند می زند و میگوید که چقدر ترسیده بودند که نکند فیل ها از شیشه اش بیرون بیایند و حمله کنند بهشان. کتاب اما، روایت سه داستان موازی است که گاهی با هم برخورد می کنند، از هم فاصله می گیرند و دوباره احتمالا در نقطه ی بینهایت با هم یکی شوند، داستان...

    ادامه مطلب
  • تهوع (کتاب دوم)

  • نیلوبلاگ

    تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه ی محمدرضا پارسایار. آخرین صفحه ی تهوع را که تمام می کنی، احتمالا اولین واکنشت سرچ زدن نامش در ویکی پدیاست، تا وقتی کلمه ی اگزیستانسیالیسم را در شرح آن بخوانی و دلت آرام بگیرد. اگزیستانسیالیسم -آن طور که من فهمیده ام- سبکی است که بیان می کند جهان هستی و زندگی به خودی خود بی معناست، مگر اینکه ما (به عنوان یکی از عناصر وجودیاش) به آن معنا و مفهوم ببخشیم و کتاب « سارتر» هم دقیقا در پی القای همین مفهوم است منتها به طول و تفصیلِ یک رمان چندصد صفحه ای و با نگرشهای متفاوت. ...

    ادامه مطلب
  • آدمها (کتاب اول)

  • نیلوبلاگ

    جلد خاکستری اش را در دست می گیری، حرف به حرفش را با خودت تکرار می کنی، دست می کشی روی اسمش.. آدم ها... بعد خیره می شوی به خط های در هم ریخته ی روی جلد که قرار بوده بشوند قیافه ی آدم های داستان! «و مگر آدمی صورت می پذیرد؟» صفحه ی اول و دوم را که گذراندی می رسی به فهرست: جواتی، یارمحمدی و دیگران، مامان ملی٬ اقدس باجی، ابی گوش دراز و تک تک آدمهای دیگر. xa0 ظرافت این کتاب همین جاست. کلمات این کتاب به جای «از، در، با، و به» بودن آدم ها هستند و آدمها به جای بخش های کتاب نشسته اند، تک تک سطر ها و ص...

    ادامه مطلب
  • افول

  • نیلوبلاگ

    غروب آفتاب همه چیز را در خود حل خواهد کرد، به آرامی... باد مرا و خاطرات مشترکمان را تا بی نهایت خواهد برد، به آسانی.. و من تمام ابرها را خواهم گریست و دریاها را به تنهایی زجه خواهم زد و بار غم تمام کوهها را به دوش خواهم کشید.. وقتی مرا تنها بگذاری دیگر چیزی از صاحب این کلمات باقی نمی ماند -تنی سرد با روحی مرده-. و تو به آرامی از بوم سرد و زرد روزهایم محو می شوی، و من به ناچار هیچ شدنت را به تماشا می نشینم تماشای غروب خورشید که همه چیز را در خودش حل خواهد کرد. ______________ «از ناگهان ها» + مث...

    ادامه مطلب
  • هنوز خوابیده ای؟

  • نیلوبلاگ

    چشم هایت را که باز کردی، گیج و آشفته بودی، سر چرخاندی دور اتاق: همه چیز مثل همیشه به نظر می رسید٬ جز آسمانِ بیرون پنجره که رنگ پریده می نمود، انگار کسی سر صبح خبر مرگی٬ چیزی برایش آورده بود.xa0 سوز سردی می پیچید لای استخوان هایت. از درون نرم نرمک می ...

    ادامه مطلب
  • برای همیشه خوابمان برد؟

  • نیلوبلاگ

    شب، سالها بود سایه ی سنگین سیاهش را انداخته بود روی روزهایمان و ما بیدار ماندیم و زیر لب برای گهواره های خالی لالایی خواندیم،xa0 بیدار ماندیم و ستاره های دورِ دور را شمردیم،xa0 بیدار ماندیم و درد کشیدیم، xa0بیدار ماندیم و جنگیدیم و قد علم کردیم... آنقدر بیدار ماندیم که از فرط خستگی، روزی برای همیشه خوابمان برد! :)xa0 پ.ن: وقتی شب تا صبح به جای نفس کشیدن، درد می کشی... ...

    ادامه مطلب
  • این توفان خود توست

  • نیلوبلاگ

    "xa0گاهی سرنوشت مثل توفانی است که مدام تغییر سمت می دهد؛ تو سمت را تغییر می دهی، اما توفان دنبالت می کند. تو باز می گردی، اما توفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود. مثل رقص شومی با مرگ، پیش از سپیده دم.xa0 چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که دورادور بدمد. چیزی که به تو مربوط نباشد. این توف...

    ادامه مطلب
  • از دوووور

  • حرف می زنند، بلند و رسا...

  • نیلوبلاگ

    (دستش را در روبروی صورتم بالا می آورد) + تو، تو چرا هیچ چیز به این نگفتی؟! همین جور اومد هرچی دلش خواست گفت و رفت... (نگاهم را از موزاییک های سرد بالا می آورم) : -چرا دیگه، اتفاقا همه چی رو بهش گفتمxa0 + آخه تو ک... ( حرفش را می برم): - ببین فرمول داره، وسط همه ی ادعاهای پوچش، یه لبخند حواله اش می ...

    ادامه مطلب
  • وجود خارجی ندارد

  • نیلوبلاگ

    صدایش می آمد... در گوش هایم فرو می رفت و در سرم می پیچید. هیچ کس نمی فهمیدش ... هیچ کس نمی شنیدش. اما من می فهمیدم، واضح بود؛ واضح تر از هر فریادی،هر صدایی، هر نتی. کسی نام مرا در گوش باد زمزمه می کرد... کسی مرا می خواند. نمی توانستم دست روی دست بگذارم. از دنیا کنده شدم، xa0راه افتادم... زمان را گم ک...

    ادامه مطلب
  • مرگ "موقت"

  • نیلوبلاگ

    باید چیزی بین خواب و بیداری و مرگ در زندگی ام می گذاشت. یک خلسه، مثل یک مرگ موقت... تا هر وقت بریده ام و مانده ام چه گلی به سر این همه آشفتگی بگیرم؛ بخزم در تختم و در این حالت فرو بروم. برای بقیه هم عادی باشد که:xa0 +فلانی را ندیدی؟ - موقتا مرده + آهان! پس بگو چند روزه نیست.xa0 من به این خلسه احتیاج د...

    ادامه مطلب
  • بوی آشوب ز اوضاع دلم می شنوم...

  • نیلوبلاگ

    عجیب با کوه های آتش فشان همزاد پنداری می کنم این روزها.. کوهی هستم با ظاهری آرام اما درونی مشوش... کوهی که به جای مواد مذاب از حس های عجیب پر شده است.. حس قاصدکی دارم که با باد، بی اختیار در آسمان می رقصد و به بی نهایت عمیق آینده اش می اندیشید... حس نسیمی که پشت پنجره های بسته سرکوب می شود...xa0 حس کوچه ای که هنوز عطر تن پاییز در آن نپیچیده و درختانش دست از نفس کشیدن بر داشته اند... حس عطر شکوفه ای که در زمستان، یخ زده .. حس دریایی که موجهایش را در خود خفه می کند به جای این که برای بوسه زدن سا...

    ادامه مطلب
  • باد تو را برده، وگرنه...

  • نیلوبلاگ

    باد، از پنجره های بسته درون اتاق نفوذ می کند و عطرت را در سرتاسر روزهایم می پیچاندxa0 و من مدام در هراسم اینمxa0 که مبادا باد آورده را، باد ببرد... xa0 آخر می دانی، باد، موجود لجوج قدرت مندی است که همیشه همه ی بهترین هایم راxa0با خود می برد برگ برگ زرد خاطراتمان را،xa0 شعرهایم را، xa0عطرت را... xa0 می دانم، تو را هم باد برده است xa0وگرنه تو که اهل رفتن نبودی... :( پ.ن: بغض آسمان شهرمان بالاخره ترکید... چه کسی فکر می کرد این همه درد در دلش جمع کرده باشد...xa0...

    ادامه مطلب
  • ای بابا! هنوز که دی نشده....

  • نیلوبلاگ

    (سرم را از حصار دست هایم در می آورم) +من دیگه خسته شدم واقعا کشش این یکیو ندارم... - اشکال نداره اینا همش امتحانه + هنوز دی نشده که هی امتحان سخت سخت از من می گیره.. (لجوجانه به آسمان خیره می شوم) - مگه امتحاناش شب و روز، دی و بهمن داره؟! (لحظه ای سکوت و دوباره ادامه می دهد)xa0 به نفس کشیدنت گوش بده... هر یه دونش یه امتحانه... به پا مردود نشیا! پ.ن: اگر این هفته لعنتی تمام شود.... ...

    ادامه مطلب
  • برای دو نفرتان :)

  • نیلوبلاگ

    حاضرم، زمان را متوقف کنم... تا سه نفری کنار هم بنشینیم و به خنده های هم، بخندیم بی خیال تمام صفر درصد های آزمونxa0 ؛) ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • روح و ذرت

  • نیلوبلاگ

    سر خوشانه بهxa0 فکر پلیدم پوزخند می زنم و از جا بلند می شوم. به لطف زن حجیم جلویی ام،xa0 چند ثانیه وقت دارم تا وقتی او به سختی کارت می زند، چشمانم را در آینه ی کثیف و بزرگ چک کنم. مثل غواصی در اعماق اقیانوس بی انتها، چیزی جز سیاهی نمی بینم... بالاخره نوبتم می شود و کارت می زنم.پایم را از اتوبوس زشت و بدقواره بیرون می گذارم. باد سیلی شلاق واری در صورتم می نوازد... دستم را روی گونه ام می گذارم و آرام می گویم: "وقتی با خودت هم لج می کنی همین می شود..."بی خیال دستانم را در جیبم می گذارم و دور و اطرا...

    ادامه مطلب
  • مثل زنی لجوج

  • نیلوبلاگ

    یلدا یعنی یک شب سرد به پای پاییز بیفتی و التماسش کنی که نرود، و او مثل زنی لجوج تمام برگ های زردش را جمع کند، چمدانش را در دست بگیرد و بی رحمانه، برود و از راهی که رفته سوزی سرد تا مغز استخوانت بپیچد؛ اما تو مصمم به خود قول بدهی که تا آمدن دوباره اش، عاشق می مانی... "یلداتون مبارک" |به قول عزیزی : شادی هاتان به بلندی یلدا...| __________________________ + دوباره آسمانمان شروع کرده به گریه گریه کردن ... خداحافظی برای همه مان سخت است ... :((...

    ادامه مطلب
  • می شود آقا؟!

  • نیلوبلاگ

    می شود آقا آن وقتی که روبروی گنبد طلایی ات خودم را گم می کنم؛ کبوتری بشوم که مامن آرامشش همین گنبد زرد رنگ شود؟ می شود پرواز کنم و از تیرگی های این دنیا دور شوم؟ می شود دلم را جایی به پنجره فولادت گره بزنم؟ و با تمام بدی هایم، تو بشوی ضامن آهوی خسته دلم؟ می شود آقا؟ پ.ن: لطف و نظر خود آقاست این سفر، شوق دست یافتن به چنین آرزوهایی، در ظرفیت کلمات نمی گنجند :) دعا گویتان هستم :)...

    ادامه مطلب
  • شهر بی در و پیکر

  • نیلوبلاگ

    ذهن ما آدم ها موجود عجیبی است. عجیب تر از هر چیزی که تا به حال کشف شده، یا کشف می شود یا اصلا کشف نمی شود، عجیب تر از زندگی ستاره ها، زبان چینی ها، یا تمام جک و جانور هایی که بودنشان برایمان xa0عجیب است. xa0هر آدم در ذهنش یک شهر پر از آدم های مختلف دارد که از زمین تا آسمان با ظاهرش فرق دارند. درون هر پسر بچه هفت، هشت ساله احتمالا یک خلبان یا فوتبالیست سخت مشغول تمرین برای آینده است و درون هر خلبان یک پسر بچه که دلش برای بچگی کردن، لک زده. ذهن من... هیچ وقت نمی توانم بفهمم دقیقا چند نفر ساکن ای...

    ادامه مطلب
  • قبول کن

  • نیلوبلاگ

    لازم نیست گاه و بی گاه در خیابان های شلوغ شهر پاییز گرفته قدم بزنی... لازم نیست سر بعضی از خیابان ها و کوچه ها بایستی و چند ثانیه نگاه کنی... لازم نیست مدام پرده های اتاقت را بکشی و دلت هوای ابری بخواهد... اصلا لازم نیست دلت برای باران لک بزند... لازم نیست روز ی هزار بار آهنگ هایت را بگذرانی تا برسی به یک آهنگ و هزار بار با خودت زمزمه اش کنی... لازم نیست هر بار در کافه برای نفر فرضی روبرویت قهوه تلخ – همان همیشگی- را سفارش دهی و فال نگفته این روز هایت را ته لیوان قهوه ی دست نخورده، جس...

    ادامه مطلب