
کاش میان این همه هیاهو "خودمان" را فراموش نکنیم :) ...
ادامه مطلب
باد، از پنجره های بسته درون اتاق نفوذ می کند و عطرت را در سرتاسر روزهایم می پیچاند و من مدام در هراسم اینم که مبادا باد آورده را، باد ببرد... آخر می دانی، باد، موجود لجوج قدرت مندی است که همیشه همه ی بهترین هایم رابا خود می برد برگ برگ زرد خاطراتمان را، شعرهایم را، عطرت را... می دانم، تو را هم باد برده است وگرنه تو که اهل رفتن نبودی... :( پ.ن: بغض آسمان شهرمان بالاخره ترکید... چه کسی فکر می کرد این همه درد در دلش جمع کرده باشد......
ادامه مطلب
(سرم را از حصار دست هایم در می آورم) +من دیگه خسته شدم واقعا کشش این یکیو ندارم... - اشکال نداره اینا همش امتحانه + هنوز دی نشده که هی امتحان سخت سخت از من می گیره.. (لجوجانه به آسمان خیره می شوم) - مگه امتحاناش شب و روز، دی و بهمن داره؟! (لحظه ای سکوت و دوباره ادامه می دهد) به نفس کشیدنت گوش بده... هر یه دونش یه امتحانه... به پا مردود نشیا! پ.ن: اگر این هفته لعنتی تمام شود.... ...
ادامه مطلب
من از آن روز که پا روی زمین گذاشتم دنبال یک عطر آشنا بودم... پیدایش هم کردم، عطر چای های هیئت "حسین" بود.. بس که بوی بهشت می دهند... ...
ادامه مطلب
چشم باز می کنی وسط یک ناکجا آبادی، ناکجا آبادی که بعدا برایت می شود کجا آباد... می شود خانه ات ...اصلا "بعدا" که می شود همه چیز عوض می شود :( روز به روز بزرگ می شوی قد می کشی، شکل می گیری آدم های دور و برت همیشه دور و برت هستند ... جا به جا می شوند و جای این یکی آن یکی می آید...گیرم بعضی از همین این یکی آن یکی ها برو بیایشان در زندگی ات زیاد باشد ته تهش می روند.. یا تو می روی، فرقی ندارد آدم های این روز ها زود جا میزنند..زود حرف هایی می زنند که نباید بزنند...فرقی هم ندارد دنیا مجازی باشد یا واقعی، آدم ها همانند. و ناگهان به نقطه ای می رسی که با خودت می گویی کاش هیچ ...
ادامه مطلب