
جلد خاکستری اش را در دست می گیری، حرف به حرفش را با خودت تکرار می کنی، دست می کشی روی اسمش.. آدم ها... بعد خیره می شوی به خط های در هم ریخته ی روی جلد که قرار بوده بشوند قیافه ی آدم های داستان! «و مگر آدمی صورت می پذیرد؟» صفحه ی اول و دوم را که گذراندی می رسی به فهرست: جواتی، یارمحمدی و دیگران، مامان ملی٬ اقدس باجی، ابی گوش دراز و تک تک آدمهای دیگر. ظرافت این کتاب همین جاست. کلمات این کتاب به جای «از، در، با، و به» بودن آدم ها هستند و آدمها به جای بخش های کتاب نشسته اند، تک تک سطر ها و صفحه ها و حتی فهرست. داستان های کوتاهی که هرکدام نهایتا سه یا چهار صفحه بشود یا نه؟ اما تو از همان خط اول شخصیت را برای خودت می آفرینی: دست های سفید فاطمه خانم مرده شور را و کت و شلوار و تاکسی زرد و کثیف ...
ادامه مطلب
خواستم بنویسم، این چند وقت... از شبح سردرگم تنهایی ام. از چمدان هایی که باید بسته شوند و جاده هایی که باید تا ابد بی عبور بمانند. خواستم از خودم بنویسم، از جهان و از چشم هایی که به سختی باز می شوند. خواستم از این سرما بنویسم، که تا اعماق جسمم ریشه دوانده، که روحم را تسخیر کرده که در لحظاتم حل شده ...
ادامه مطلب
من واقعا خودم نیستم. همه چیز تغییر کرده... یحتمل دارند ذهنم را کنترل می کنند. شب ها که در تاریکی کابوس هایم غوطه ورم، آرام می آیند و کدهای مزخرفشان در مغزم جا می دهند ، یک لبخند شرورانه ی مرموز میزنند و بعد دوباره می روند... و من حالا چیزی نیستم جز یک ربات برنامه ریزی شده مفلوک... صبح می شود، چشمانم را باز می کنم، دقایقی بعد در گوشه ای ترین صندلی سالن مخوف، می نشینم و با کفشم روی زمین ضرب می گیرم... طبق برنامه شان همه ی برگه که پر شد نفس عمیق می کشم و بیرون می آیم... سرگیجه دارم به خانه که می رسم کتاب را باز میکنم در سطر به سطرش گم می شوم ساعاتی می گذرد شب بر آسمان سایه می اندازد، چشمانم که درد می گیرد دوباره روی تخت دراز می کشم... با لالایی نخراشیده عقربه های ساعت به خواب می روم و آنها د...
ادامه مطلب
من از آن روز که پا روی زمین گذاشتم دنبال یک عطر آشنا بودم... پیدایش هم کردم، عطر چای های هیئت "حسین" بود.. بس که بوی بهشت می دهند... ...
ادامه مطلب