باید این عید...
کاش میان این همه هیاهو "خودمان" را فراموش نکنیم :) ...
ادامه مطلبدر این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «یک لحظه با یک طلبه» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : باید این عید... و باد تو را برده، وگرنه... و ای بابا! هنوز که دی نشده.... و یک لحظه، یک جمله و شهر بی در و پیکر و از چشم باز کردن شروع می شود و شلیک و عیدتون مبارک :) با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت عیدتون مبارک :) دسترسی پیدا کنیدباد، از پنجره های بسته درون اتاق نفوذ می کند و عطرت را در سرتاسر روزهایم می پیچاند و من مدام در هراسم اینم که مبادا باد آورده را، باد ببرد... آخر می دانی، باد، موجود لجوج قدرت مندی است که همیشه همه ی بهترین هایم را با خود می برد برگ برگ زرد خاطراتمان را، شعرهایم را، عطرت را... می دانم، تو را هم باد برده است وگرنه تو که اهل رفتن نبودی... :( پ.ن: بغض آسمان شهرمان بالاخره ترکید... چه کسی فکر می کرد این همه درد در دلش جمع کرده باشد... ...
ادامه مطلب(سرم را از حصار دست هایم در می آورم) +من دیگه خسته شدم واقعا کشش این یکیو ندارم... - اشکال نداره اینا همش امتحانه + هنوز دی نشده که هی امتحان سخت سخت از من می گیره.. (لجوجانه به آسمان خیره می شوم) - مگه امتحاناش شب و روز، دی و بهمن داره؟! (لحظه ای سکوت و دوباره ادامه می دهد) به نفس کشیدنت گوش بده... هر یه دونش یه امتحانه... به پا مردود نشیا! پ.ن: اگر این هفته لعنتی تمام شود.... ...
ادامه مطلبذهن ما آدم ها موجود عجیبی است. عجیب تر از هر چیزی که تا به حال کشف شده، یا کشف می شود یا اصلا کشف نمی شود، عجیب تر از زندگی ستاره ها، زبان چینی ها، یا تمام جک و جانور هایی که بودنشان برایمان عجیب است. هر آدم در ذهنش یک شهر پر از آدم های مختلف دارد که از زمین تا آسمان با ظاهرش فرق دارند. درون هر پسر بچه هفت، هشت ساله احتمالا یک خلبان یا فوتبالیست سخت مشغول تمرین برای آینده است و درون هر خلبان یک پسر بچه که دلش برای بچگی کردن، لک زده. ذهن من... هیچ وقت نمی توانم بفهمم دقیقا چند نفر ساکن این شهر بی در و پیکرند. می دانم یک نفرشان یک انسان اولیه فلک زده است که دلش...
ادامه مطلبچشم باز می کنی وسط یک ناکجا آبادی، ناکجا آبادی که بعدا برایت می شود کجا آباد... می شود خانه ات ...اصلا "بعدا" که می شود همه چیز عوض می شود :( روز به روز بزرگ می شوی قد می کشی، شکل می گیری آدم های دور و برت همیشه دور و برت هستند ... جا به جا می شوند و جای این یکی آن یکی می آید...گیرم بعضی از همین این یکی آن یکی ها برو بیایشان در زندگی ات زیاد باشد ته تهش می روند.. یا تو می روی، فرقی ندارد آدم های این روز ها زود جا میزنند..زود حرف هایی می زنند که نباید بزنند...فرقی هم ندارد دنیا مجازی باشد یا واقعی، آدم ها همانند. و ناگهان به نقطه ای می رسی که با خودت می گویی کاش هیچ ...
ادامه مطلبتصمیمت را گرفته ای ، قرص و محکم از روی تخت بلند می شوی ، می خواهی به تمام کلافگی ها پایان بدهی... موهایت را محکم و با حالتی از عصبانیت می بندی... به سمت آن کیف مخصوص می روی... درش را آرام باز می کنی...مقدمات استفاده از تفنگ نقره ای و براق را آماده می کنی.. جلوی آینه ی قدی می روی...چشم در چشم می شوی با شخص روبرو... و نا گهان یک شلیک بلند... چشمانت را باز می کنی،.. دختر نگران در آیینه ،حالا تبدیل شده به قطعات ریز آینه... همه ی تحقیرها ، پوز خندها و نگرانی ها را همراه با دخترک در آینه – که حالا قطعه قطعه است- دور می ریزی... خوشحالی ، بالاخره باید تمام می شد... ...
ادامه مطلب