عیدتون مبارک :)

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «فکر و خیال» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : مرشد و مارگریتا (کتاب سوم) و تهوع (کتاب دوم) و آدمها (کتاب اول) و افول و هنوز خوابیده ای؟ و برای همیشه خوابمان برد؟ و این توفان خود توست و از دوووور و حرف می زنند، بلند و رسا... و وجود خارجی ندارد و مرگ "موقت" و بوی آشوب ز اوضاع دلم می شنوم... و باد تو را برده، وگرنه... و ای بابا! هنوز که دی نشده.... و برای دو نفرتان :) و روح و ذرت و مثل زنی لجوج و می شود آقا؟! و شهر بی در و پیکر و قبول کن و تست روانشناسی و واقعی! و اولین مطلب واقعی من و فول اچ دی و فکر و خیال .. و از چشم باز کردن شروع می شود و

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت عیدتون مبارک :) دسترسی پیدا کنید

مرشد و مارگریتا (کتاب سوم)

. خواندنش حس عجیبی به آدم القا می کند. انگار می شوی یک کودک دهه شصتی و برای اولین بار است که نشسته ای جلوی تلویزیون. بابا می گوید از اولین چیزهایی که در این مکعب کوچک سیاه سفید نما دیده چیزی شبیه یک مستند بوده: گله ای از فیل ها که پشت سر هم راه می رفتند. لبخند می زند و می گوید که چقدر ترسیده بودند که نکند فیل ها از شیشه اش بیرون بیایند و حمله کنند بهشان. کتاب اما، روایت سه داستان موازی است که گاهی با هم برخورد می کنند، از هم فاصله می گیرند و دوباره احتمالا در نقطه ی بی نهایت با هم یکی شوند، داستان یسوعا و تصلیبش، داستان یک استاد جادوی سیاه به اسم ولند و بلاهایی که بر سر تک تک آدم ها اطرافش می آورد ( و تو نمی دانی به این حجم از بدبختی شان بخندی یا برایشان گریه کنی؟) و در نهایت داستان عشق آرام و زیبای مرشد و مارگاریتا. خواندن این کتاب دقیقا مثل همان نشستن جلوی تلویزیون برای اولین بار اس...

ادامه مطلب

تهوع (کتاب دوم)

تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه ی محمدرضا پارسایار. آخرین صفحه ی تهوع را که تمام می کنی، احتمالا اولین واکنشت سرچ زدن نامش در ویکی پدیاست، تا وقتی کلمه ی اگزیستانسیالیسم را در شرح آن بخوانی و دلت آرام بگیرد. اگزیستانسیالیسم -آن طور که من فهمیده ام- سبکی است که بیان می کند جهان هستی و زندگی به خودی خود بی معناست، مگر اینکه ما (به عنوان یکی از عناصر وجودی اش) به آن معنا و مفهوم ببخشیم و کتاب « سارتر» هم دقیقا در پی القای همین مفهوم است منتها به طول و تفصیلِ یک رمان چند صد صفحه ای و با نگرش های متفاوت. رمان که در شاخه ادبیات مدرن جا می گیرد و به صورت خاطره نگاشت های یک شخصیت به شدت منزوی است که در تنهایی خود غوطه ور است. اما در این گرداب سیاه منفعل و بی حرکت نیست. روزانه می نویسد، کتاب می خواند و روی یکی از شخصیت های تاریخی قرن هجده ام تحقیق می کند. دائما کافه می رود و افراد حاضر در کافه را و ر...

ادامه مطلب

آدمها (کتاب اول)

جلد خاکستری اش را در دست می گیری، حرف به حرفش را با خودت تکرار می کنی، دست می کشی روی اسمش.. آدم ها... بعد خیره می شوی به خط های در هم ریخته ی روی جلد که قرار بوده بشوند قیافه ی آدم های داستان! «و مگر آدمی صورت می پذیرد؟» صفحه ی اول و دوم را که گذراندی می رسی به فهرست: جواتی، یارمحمدی و دیگران، مامان ملی٬ اقدس باجی، ابی گوش دراز و تک تک آدمهای دیگر. ظرافت این کتاب همین جاست. کلمات این کتاب به جای «از، در، با، و به» بودن آدم ها هستند و آدمها به جای بخش های کتاب نشسته اند، تک تک سطر ها و صفحه ها و حتی فهرست. داستان های کوتاهی که هرکدام نهایتا سه یا چهار صفحه بشود یا نه؟ اما تو از همان خط اول شخصیت را برای خودت می آفرینی: دست های سفید فاطمه خانم مرده شور را و کت و شلوار و تاکسی زرد و کثیف حسن شلغم را و چشم های شکاک زهره امانت را و همه ی جهانش را. بعد همراهش راه می افتی و اوضاعش را می ب...

ادامه مطلب

افول

غروب آفتاب همه چیز را در خود حل خواهد کرد، به آرامی.. . باد مرا و خاطرات مشترکمان را تا بی نهایت خواهد برد، به آسانی.. و من تمام ابرها را خواهم گریست و دریاها را به تنهایی زجه خواهم زد و بار غم تمام کوه ها را به دوش خواهم کشید.. وقتی مرا تنها بگذاری دیگر چیزی از صاحب این کلمات باقی نمی ماند -تنی سرد با روحی مرده-. و تو به آرامی از بوم سرد و زرد روزهایم محو می شوی، و من به ناچار هیچ شدنت را به تماشا می نشینم تماشای غروب خورشید که همه چیز را در خودش حل خواهد کرد. ______________ «از ناگهان ها» + مثل تمام شعر های تنهای جهان، بی مخاطب! ...

ادامه مطلب

هنوز خوابیده ای؟

چشم هایت را که باز کردی، گیج و آشفته بودی، سر چرخاندی دور اتاق: همه چیز مثل همیشه به نظر می رسید٬ جز آسمانِ بیرون پنجره که رنگ پریده می نمود، انگار کسی سر صبح خبر مرگی٬ چیزی برایش آورده بود. سوز سردی می پیچید لای استخوان هایت. از درون نرم نرمک می ...

ادامه مطلب

برای همیشه خوابمان برد؟

شب، سالها بود سایه ی سنگین سیاهش را انداخته بود روی روزهایمان و ما بیدار ماندیم و زیر لب برای گهواره های خالی لالایی خواندیم، بیدار ماندیم و ستاره های دورِ دور را شمردیم، بیدار ماندیم و درد کشیدیم، بیدار ماندیم و جنگیدیم و قد علم کردیم... آنقدر بیدار ماندیم که از فرط خستگی، روزی برای همیشه خوابمان برد! :) پ.ن: وقتی شب تا صبح به جای نفس کشیدن، درد می کشی... ...

ادامه مطلب

این توفان خود توست

" گاهی سرنوشت مثل توفانی است که مدام تغییر سمت می دهد؛ تو سمت را تغییر می دهی، اما توفان دنبالت می کند. تو باز می گردی، اما توفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود. مثل رقص شومی با مرگ، پیش از سپیده دم. چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که دورادور بدمد. چیزی که به تو مربوط نباشد. این توف...

ادامه مطلب

از دوووور

...

ادامه مطلب

حرف می زنند، بلند و رسا...

(دستش را در روبروی صورتم بالا می آورد) + تو، تو چرا هیچ چیز به این نگفتی؟! همین جور اومد هرچی دلش خواست گفت و رفت... (نگاهم را از موزاییک های سرد بالا می آورم) : -چرا دیگه، اتفاقا همه چی رو بهش گفتم + آخه تو ک... ( حرفش را می برم): - ببین فرمول داره، وسط همه ی ادعاهای پوچش، یه لبخند حواله اش می ...

ادامه مطلب

وجود خارجی ندارد

صدایش می آمد... در گوش هایم فرو می رفت و در سرم می پیچید. هیچ کس نمی فهمیدش ... هیچ کس نمی شنیدش. اما من می فهمیدم، واضح بود؛ واضح تر از هر فریادی،هر صدایی، هر نتی. کسی نام مرا در گوش باد زمزمه می کرد... کسی مرا می خواند. نمی توانستم دست روی دست بگذارم. از دنیا کنده شدم، راه افتادم... زمان را گم ک...

ادامه مطلب

مرگ "موقت"

باید چیزی بین خواب و بیداری و مرگ در زندگی ام می گذاشت. یک خلسه، مثل یک مرگ موقت... تا هر وقت بریده ام و مانده ام چه گلی به سر این همه آشفتگی بگیرم؛ بخزم در تختم و در این حالت فرو بروم. برای بقیه هم عادی باشد که: +فلانی را ندیدی؟ - موقتا مرده + آهان! پس بگو چند روزه نیست. من به این خلسه احتیاج د...

ادامه مطلب

بوی آشوب ز اوضاع دلم می شنوم...

عجیب با کوه های آتش فشان همزاد پنداری می کنم این روزها.. کوهی هستم با ظاهری آرام اما درونی مشوش... کوهی که به جای مواد مذاب از حس های عجیب پر شده است.. حس قاصدکی دارم که با باد، بی اختیار در آسمان می رقصد و به بی نهایت عمیق آینده اش می اندیشید... حس نسیمی که پشت پنجره های بسته سرکوب می شود... حس کوچه ای که هنوز عطر تن پاییز در آن نپیچیده و درختانش دست از نفس کشیدن بر داشته اند... حس عطر شکوفه ای که در زمستان، یخ زده .. حس دریایی که موجهایش را در خود خفه می کند به جای این که برای بوسه زدن ساحل، رهایشان کند... من حس ابری را دارم که بغض کرده، اما نمی گرید. حس غنچه ای که شکفته اما نمی خندد.... حس مجنونی که عاشق است اما دیوانه نیست ... حس ناخدایی که می داند کشتی اش به گل نشسته اما با تمام وجود فریاد می زند:" بادبانها را بکشید، حرکت می کنیم" من حس کلمه به کلمه ی شعر های نانوشته ام، حس عقربه ...

ادامه مطلب

باد تو را برده، وگرنه...

باد، از پنجره های بسته درون اتاق نفوذ می کند و عطرت را در سرتاسر روزهایم می پیچاند و من مدام در هراسم اینم که مبادا باد آورده را، باد ببرد... آخر می دانی، باد، موجود لجوج قدرت مندی است که همیشه همه ی بهترین هایم را با خود می برد برگ برگ زرد خاطراتمان را، شعرهایم را، عطرت را... می دانم، تو را هم باد برده است وگرنه تو که اهل رفتن نبودی... :( پ.ن: بغض آسمان شهرمان بالاخره ترکید... چه کسی فکر می کرد این همه درد در دلش جمع کرده باشد... ...

ادامه مطلب

ای بابا! هنوز که دی نشده....

(سرم را از حصار دست هایم در می آورم) +من دیگه خسته شدم واقعا کشش این یکیو ندارم... - اشکال نداره اینا همش امتحانه + هنوز دی نشده که هی امتحان سخت سخت از من می گیره.. (لجوجانه به آسمان خیره می شوم) - مگه امتحاناش شب و روز، دی و بهمن داره؟! (لحظه ای سکوت و دوباره ادامه می دهد) به نفس کشیدنت گوش بده... هر یه دونش یه امتحانه... به پا مردود نشیا! پ.ن: اگر این هفته لعنتی تمام شود.... ...

ادامه مطلب

برای دو نفرتان :)

حاضرم، زمان را متوقف کنم... تا سه نفری کنار هم بنشینیم و به خنده های هم، بخندیم بی خیال تمام صفر درصد های آزمون ؛) ادامه مطلب...

ادامه مطلب

روح و ذرت

سر خوشانه به فکر پلیدم پوزخند می زنم و از جا بلند می شوم. به لطف زن حجیم جلویی ام، چند ثانیه وقت دارم تا وقتی او به سختی کارت می زند، چشمانم را در آینه ی کثیف و بزرگ چک کنم. مثل غواصی در اعماق اقیانوس بی انتها، چیزی جز سیاهی نمی بینم... بالاخره نوبتم می شود و کارت می زنم.پایم را از اتوبوس زشت و بدقواره بیرون می گذارم. باد سیلی شلاق واری در صورتم می نوازد... دستم را روی گونه ام می گذارم و آرام می گویم: "وقتی با خودت هم لج می کنی همین می شود..."بی خیال دستانم را در جیبم می گذارم و دور و اطرافم را از نظر می گذرانم... چندان برایم غریبه نیست... انگار صدای بوق ماشین ها و تمام عقربه های مغازه ی ساعت فروشی، باعث می شود سرم بیشتر گیج برود. کلافه هندزفری ام را گوشم می گذارم و آهنگ بی کلامی پخش می شود. بند کوله ام را محکم می گیرم و راه می افتم... به این فکر می کنم کاش قطعه ای وجود داشت که فقط سکوت...

ادامه مطلب

مثل زنی لجوج

یلدا یعنی یک شب سرد به پای پاییز بیفتی و التماسش کنی که نرود، و او مثل زنی لجوج تمام برگ های زردش را جمع کند، چمدانش را در دست بگیرد و بی رحمانه، برود و از راهی که رفته سوزی سرد تا مغز استخوانت بپیچد؛ اما تو مصمم به خود قول بدهی که تا آمدن دوباره اش، عاشق می مانی... "یلداتون مبارک" |به قول عزیزی : شادی هاتان به بلندی یلدا...| __________________________ + دوباره آسمانمان شروع کرده به گریه گریه کردن ... خداحافظی برای همه مان سخت است ... :((...

ادامه مطلب

می شود آقا؟!

می شود آقا آن وقتی که روبروی گنبد طلایی ات خودم را گم می کنم؛ کبوتری بشوم که مامن آرامشش همین گنبد زرد رنگ شود؟ می شود پرواز کنم و از تیرگی های این دنیا دور شوم؟ می شود دلم را جایی به پنجره فولادت گره بزنم؟ و با تمام بدی هایم، تو بشوی ضامن آهوی خسته دلم؟ می شود آقا؟ پ.ن: لطف و نظر خود آقاست این سفر، شوق دست یافتن به چنین آرزوهایی، در ظرفیت کلمات نمی گنجند :) دعا گویتان هستم :)...

ادامه مطلب

شهر بی در و پیکر

ذهن ما آدم ها موجود عجیبی است. عجیب تر از هر چیزی که تا به حال کشف شده، یا کشف می شود یا اصلا کشف نمی شود، عجیب تر از زندگی ستاره ها، زبان چینی ها، یا تمام جک و جانور هایی که بودنشان برایمان عجیب است. هر آدم در ذهنش یک شهر پر از آدم های مختلف دارد که از زمین تا آسمان با ظاهرش فرق دارند. درون هر پسر بچه هفت، هشت ساله احتمالا یک خلبان یا فوتبالیست سخت مشغول تمرین برای آینده است و درون هر خلبان یک پسر بچه که دلش برای بچگی کردن، لک زده. ذهن من... هیچ وقت نمی توانم بفهمم دقیقا چند نفر ساکن این شهر بی در و پیکرند. می دانم یک نفرشان یک انسان اولیه فلک زده است که دلش...

ادامه مطلب

قبول کن

لازم نیست گاه و بی گاه در خیابان های شلوغ شهر پاییز گرفته قدم بزنی... لازم نیست سر بعضی از خیابان ها و کوچه ها بایستی و چند ثانیه نگاه کنی... لازم نیست مدام پرده های اتاقت را بکشی و دلت هوای ابری بخواهد... اصلا لازم نیست دلت برای باران لک بزند... لازم نیست روز ی هزار بار آهنگ هایت را بگذرانی تا برسی به یک آهنگ و هزار بار با خودت زمزمه اش کنی... لازم نیست هر بار در کافه برای نفر فرضی روبرویت قهوه تلخ – همان همیشگی- را سفارش دهی و فال نگفته این روز هایت را ته لیوان قهوه ی دست نخورده، جست و جو کنی... لازم نیست تند تند بغض هایت را قورت دهی و یک لبخند مصنوعی بکار...

ادامه مطلب

تست روانشناسی

پیشنهادی:) به 5 پرسش زیر پاسخ داده خواهشا تمرکز کرده و اولین چیزی که به ذهنتون میرسه رو انتخاب کنید ادامه مطلب...

ادامه مطلب

واقعی!

چشم هایم را محکم تر به هم فشردم تا تاریکی را بیشتر به ذهنم چیره کنم و خواب را بر چشم هایم. دلتنگی، همراه با نور وارد شده از پنجره در اتاق جولان می داد. عمیق تر نفس کشیدم تا ذهنم را خالی کنم، بوی عطرش در بینی ام پیچید... غلطتی زدم، دیگر حتی صدای نفس کشیدنش را هم می شنیدم... چشم هایم را باز کردم... چقدر واقعی بود!...

ادامه مطلب

اولین مطلب واقعی من

چرا نوشتن اولین جمله ی اولین وبلاگ آدم این قدر سخت به نظر می رسه؟ اصلا خیلی از کاراهامون سخت به نظر می رسن اما واقعا اون قدری که فکر می کنیم سخت نیست... همین الان برای من خیلی کارا هست که هست اما من انجامشون ندادم مثلا همین وبلاگ داشتن و نوشتن به نظرم خیلی کار جالبیه و یک سالی می شه که وبلاگای متفاوتی رو می خونم و واقعا خوشم می آد که منم برای خودم داشته باشم ب یه همچین جایی رو اما نمی دونم چرا این قدر طول کشید؟ آدم تنبلی نیستم و عاشق نوشتنم اما دستم و دلم برا نوشتن اینجا نمی رفت ، اما الان داره می ره و این خیلی خوبه :) راستش تابستون امسال خیلی عجیبه! عجیبه نه...

ادامه مطلب

فول اچ دی

(به جعبه ی صورتی رنگ دستم نگاه کردم) -وای من دلم نمی آد اینو بزنم، این دست من بیوفته به دو روز نکشیده داغون می شه ها، نگاش کن چقدر معصومه! +.... -دوباره تو قیافتو اون جوری کردی؟ خب مگه عینکا نمی تونن معصوم باشند؟ ببین چقد نوئه خشگله به این می گن معصومیت عینک. اشکال نداره.. آخه تو که با این مغز نخودیت همچین چیزاییو نمی فهمی +... ( امروز از اون روزاست که زیاد حرف نمی زنه) -باشه بابا تو خوبی! بذار بزنمش ببینم خوبه اصن +.... - می آد بهم ؟ +... ( لبخند زد) - چقد باش خوب می بینما! بهم نیاد هم مهم نیست همه چی فول اچ دی شده..این جا همون ایستگاه اتوبوس داغونه؟ اینا همون ماشینان...

ادامه مطلب

فکر و خیال ..

"قدیما 70 درصد بدن آدما آب بود، حالا فکر و خیال ..." + چقدر این جمله واقعیه :(...

ادامه مطلب

از چشم باز کردن شروع می شود

چشم باز می کنی وسط یک ناکجا آبادی، ناکجا آبادی که بعدا برایت می شود کجا آباد... می شود خانه ات ...اصلا "بعدا" که می شود همه چیز عوض می شود :( روز به روز بزرگ می شوی قد می کشی، شکل می گیری آدم های دور و برت همیشه دور و برت هستند ... جا به جا می شوند و جای این یکی آن یکی می آید...گیرم بعضی از همین این یکی آن یکی ها برو بیایشان در زندگی ات زیاد باشد ته تهش می روند.. یا تو می روی، فرقی ندارد آدم های این روز ها زود جا میزنند..زود حرف هایی می زنند که نباید بزنند...فرقی هم ندارد دنیا مجازی باشد یا واقعی، آدم ها همانند. و ناگهان به نقطه ای می رسی که با خودت می گویی کاش هیچ ...

ادامه مطلب

من و "نبودنت"...

این شهرهم دیگر به قدم زدن های من و "نبودنت" در دل کوچه پس کوچه هایش عادت کرده است. "نبودنت" هم یک نفر است مثل تو،دقیقا خودِ خود تو نیست ها! هیچ کس در هیچ جای دنیا دقیقا خود تو نیست. تو با تمام دنیا و دارایی اش فرق داری... "نبودنت" یک نفر است مثل تو، یک نفر که بقیه حتی نمی توانند ببینندش ! اما من تقریبا تمام وقتم را با "نبودنت" می گذرانم... در خانه راه می رویم، با هم آهنگ گوش می دهیم و دنبال خواننده بلند بلند می خوانیم. با هم کتاب می خوانیم، غذا می خوریم فیلم the fault in our star” “می بینیم وتا تهش هق هق گریه می کنیم... "نبودنت" حالا شریک تمام احساسات من است... مثلا عصرهایی...

ادامه مطلب

قرار بود روی تخت بمانند

از روی تخت بلند می شوم و تصمیم می گیرم به تمام بی حوصلگی ها وحس های بد و گلودرد مسخره ی سرما خوردگی مسخره تر و این هوای ابری و دلگیر، بی اعتنایی کنم و می گذارمشان رو تخت... سیستم را روشن می کنم و یک آهنگ به اصطلاح "قِری" پلی می کنم وحواسم را به جایی دورتر پرت می کنم... یک لیوان شیر و چند بسکوییت می گذارم جلویم... دستم را می برم سمت لیوان و محتوای سفید رنگش را مزه می کنم مزه ی خاصی داد ،احتمالا از اثرات این سرما خوردگی لعتنی است... مگر نگذاشته بودمش رو تخت بماند؟...یک سوم لیوان را قورت می دهم...اه چقدر تلخ است... شک می کنم... رو می کنم سمت تخت...بله، نیستند...خب همه را...

ادامه مطلب

عیدتون مبارک :)

...

ادامه مطلب