مرشد و مارگریتا (کتاب سوم) - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 12:20
. خواندنش حس عجیبی به آدم القا می کند. انگار می شوی یک کودک دهه شصتی و برای اولین بار است که نشسته ای جلوی تلویزیون. بابا می گوید از اولین چیزهایی که در این مکعب کوچک سیاه سفید نما دیده چیزی شبیه یک مستند بوده: گله ای از فیل ها که پشت سر هم راه می رفتند. لبخند می زند و میگوید که چقدر ترسیده بودند که...
تهوع (کتاب دوم) - تاریخ: 1396/11/8 ساعت: 3:04
تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه ی محمدرضا پارسایار. آخرین صفحه ی تهوع را که تمام می کنی، احتمالا اولین واکنشت سرچ زدن نامش در ویکی پدیاست، تا وقتی کلمه ی اگزیستانسیالیسم را در شرح آن بخوانی و دلت آرام بگیرد. اگزیستانسیالیسم -آن طور که من فهمیده ام- سبکی است که بیان می کند جهان هستی و زندگی به خودی خود بی ...
سه ثانیه، پشت سر هم - تاریخ: 1396/11/8 ساعت: 3:04
ثانیهی اول. ناگهان چشمهام را باز میکنم، بیدلیل کمرم تا می شود تا نود درجه بنشینم. ناخودآگاه. فراموش کردم که کسی در خواب بند کرده بود به گلویم، به سیب آدم لعنتیام، به جایی بالای تارهای صوتی ام. بند کرده بود و فشار می آورد، نمی توانستم داد بزنم، نمی توانستم کمک بخواهم چون خواب بودم. خواب ها لالاند، بی...
ما - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 15:14
- ما را میگردند می گویند همراه خود چه دارید؟ ما فقط رویاهایمان را با خود آورده ایم. «سید علی صالحی» ما فقط رویاهامان را با خود آوردیم... سنجاقشان کردیم روی سینه مان، مثل یک مدال افتخار. و راه افتادیم تا چرخ چرخان فلک را مفلوک کنیم.. چشم چرخاندیم دیدیم بقیه دارند پوزخند می زنند به سرخوشی مان از دنیا،...
آدمها (کتاب اول) - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 15:14
جلد خاکستری اش را در دست می گیری، حرف به حرفش را با خودت تکرار می کنی، دست می کشی روی اسمش.. آدم ها... بعد خیره می شوی به خط های در هم ریخته ی روی جلد که قرار بوده بشوند قیافه ی آدم های داستان! «و مگر آدمی صورت می پذیرد؟» صفحه ی اول و دوم را که گذراندی می رسی به فهرست: جواتی، یارمحمدی و دیگران، ماما...
افول - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 15:14
غروب آفتاب همه چیز را در خود حل خواهد کرد، به آرامی... باد مرا و خاطرات مشترکمان را تا بی نهایت خواهد برد، به آسانی.. و من تمام ابرها را خواهم گریست و دریاها را به تنهایی زجه خواهم زد و بار غم تمام کوهها را به دوش خواهم کشید.. وقتی مرا تنها بگذاری دیگر چیزی از صاحب این کلمات باقی نمی ماند -تنی سرد ب...
هنوز خوابیده ای؟ - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 4:35
چشم هایت را که باز کردی، گیج و آشفته بودی، سر چرخاندی دور اتاق: همه چیز مثل همیشه به نظر می رسید٬ جز آسمانِ بیرون پنجره که رنگ پریده می نمود، انگار کسی سر صبح خبر مرگی٬ چیزی برایش آورده بود. سوز سردی می پیچید لای استخوان هایت. از درون نرم نرمک می
مرد٬ زن٬ ماشین زمان - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 1:19
زن گفت برم؟، مرد گفت نرو، زن گفت اگه گفته بودی برو هم نمیرفتم [مرد ماشین زمانش را به کار انداخت و به عقب برگشت] زن گفت برم؟، مرد گفت برو، زن گفت اگه گفته بودی نرو، نمیرفتم [مرد ماشین زمانش را به کار انداخت و به عقب برگشت] زن گفت برم؟، مرد سکوت کرد، زن گفت اگه چیزی گفته بودی نمیرفتم [مرد ماشین زم
برای همیشه خوابمان برد؟ - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 10:15
شب، سالها بود سایه ی سنگین سیاهش را انداخته بود روی روزهایمان و ما بیدار ماندیم و زیر لب برای گهواره های خالی لالایی خواندیم، بیدار ماندیم و ستاره های دورِ دور را شمردیم، بیدار ماندیم و درد کشیدیم، بیدار ماندیم و جنگیدیم و قد علم کردیم... آنقدر بیدار ماندیم که از فرط خستگی، روزی برای همیشه خوابمان ب...
همین شب عید... - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 3:31
در قابلمه را بر می دارم، بخار مثل نیش ماری گزنده، دستم را می سوزاند. اهمیتی نمی دهم. چشم می دوزم به ردِ بخاری که آرام آرام در هوا می رقصد و بعد از چند ثانیه ناپدید می شود. همین قدر ناگهان. چشمانم روی گوشت ماهی ها می چرخند. رنگ نارنجی شان در چشمم عجیب و زننده به نظر می رسد. انگار باید توده ای حجیم
. - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 13:12
سلام سِـنِـکا میگه: به همان سان که گفتگویی، خواندن نوشته ای، یا اندیشه ای ژرف، راهی و سفرگرد را میفریبد(کسی که در گذر است.... مسافر) و او را، بی آنکه بداند که به مقصد نزدیک میشود، ناگهان میبیند که بدان رسیده است، آری! به همان سان، از سفرِ بی گُسست و بس شتابناک زندگانی، مردمان گرفتار و دل مشغول آگا
مَردی که... - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 23:06
| پلک هایش بی اختیار، با صدای غرش هولناک آسمان از هم جدا شد؛ توده ای غلیظ در حجم خالی سینه اش مانده بود و بیرون نمی آمد. غرش آسمان دوباره تکرار شد، به سمت پنجره چرخید، اما به جای آسمان چشمش در میان کلمات روزنامه ی چسبیده شده به شیشه، چرخید: "مردی که احساسش را..." از مهلکه ی پیش رویش گریخت و سعی کرد ...
این توفان خود توست - تاریخ: 1396/2/3 ساعت: 21:21
" گاهی سرنوشت مثل توفانی است که مدام تغییر سمت می دهد؛ تو سمت را تغییر می دهی، اما توفان دنبالت می کند. تو باز می گردی، اما توفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود. مثل رقص شومی با مرگ، پیش از سپیده دم. چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که دورادور بدمد. چیزی که به تو مربوط نباشد. این توف
از دوووور - تاریخ: 1396/2/3 ساعت: 21:21
باید این عید... - تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 22:13
کاش میان این همه هیاهو "خودمان" را فراموش نکنیم :)
:)) - تاریخ: 1396/1/3 ساعت: 1:13
+۹۵مان تمام شد! خوب یا بد، لبخند یا اشک... هر چه که بود دفتر خاطراتش باید برود کنار گذشتگان. باید حواسمان به ماهی گلی های زیبای تُنگ بلوری ۹۶ بدهیم. +خوشحال می شوم که اگر نظری، انتقادی، پیشنهادی درباره ی ۹۵ اینجا، رخت و لباس بهاری اش، من و نوشته هایم داشتید به حضور اینجانب برسانید. +و این که
مرا، هیچ... - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 0:03
مرا به یاد بیاور؛ مثل پیرمردی که به دست آلزایمر، در گذشته های دورش حل شده... مرا ببین؛ هر روز صبح که به چشمان غمگینت در آینه سری می زنی...چشمان من، ورای آن همه سیاهی، منتظر نگاه سپید توست. مرا بنویس؛ در لابلای تمام شعر های نانوشته ات، در پشت تمام " کاش بودی هایی" خط خورده اند و کلماتی که مرده
حرف می زنند، بلند و رسا... - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 11:48
(دستش را در روبروی صورتم بالا می آورد) + تو، تو چرا هیچ چیز به این نگفتی؟! همین جور اومد هرچی دلش خواست گفت و رفت... (نگاهم را از موزاییک های سرد بالا می آورم) : -چرا دیگه، اتفاقا همه چی رو بهش گفتم + آخه تو ک... ( حرفش را می برم): - ببین فرمول داره، وسط همه ی ادعاهای پوچش، یه لبخند حواله اش می
وجود خارجی ندارد - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 11:48
صدایش می آمد... در گوش هایم فرو می رفت و در سرم می پیچید. هیچ کس نمی فهمیدش ... هیچ کس نمی شنیدش. اما من می فهمیدم، واضح بود؛ واضح تر از هر فریادی،هر صدایی، هر نتی. کسی نام مرا در گوش باد زمزمه می کرد... کسی مرا می خواند. نمی توانستم دست روی دست بگذارم. از دنیا کنده شدم، راه افتادم... زمان را گم ک
مرگ "موقت" - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 11:48
باید چیزی بین خواب و بیداری و مرگ در زندگی ام می گذاشت. یک خلسه، مثل یک مرگ موقت... تا هر وقت بریده ام و مانده ام چه گلی به سر این همه آشفتگی بگیرم؛ بخزم در تختم و در این حالت فرو بروم. برای بقیه هم عادی باشد که: +فلانی را ندیدی؟ - موقتا مرده + آهان! پس بگو چند روزه نیست. من به این خلسه احتیاج د

برچسب‌های مرتبط

کارت ملی هوشمند | کارت ملی هوشمند پیگیری | کارت ملی گم شده | باد بوی تو را می آورد | ز باد بوی تو را خواستم | یاد باد آنکه تو را میکردم | یک لحظه یک نگاه | یک لحظه یک ترانه رضا صادقی | یک لحظه و یک ساعت | سیب یک لحظه یک اتفاق است